در روزگار نوجواني در حسرت دستگاه ضبط و پخش ويدئو ميسوختم. دستگاهي كه در آن روزگار تبديل به يك تابو شده و قاطعانه ممنوع اعلام گرديده بود. بعلت موقعيت محل زندگي خانواده ما كه در دويست ، دويست و پنجاه كيلومتري مرز جنوبي كشور قرار داشت قادر بوديم از روش غيرممنوعي به سريالها و فيلمهاي جديد دسترسي يابيم. يك آنتنگردان و آن اواخر يك دستگاه "تقويتكننده" (Booster) ما را كفايت ميكرد. بوستر عزيز كاري ميكرد كه در آرزو و حسرت هواي شرجي نمانده و در هواي متعادل و معمولي هم قادر باشيم سيگنال كانالهاي تلويزيوني كشورهاي عربي مجاور را بخوبي دريافت كنيم. روزي كه بوستر وارد منزلمان شد روزي شيرين و به يادماندني بود. متصدي نصب اين وسيله كوچك و جمع و جور با فخر آن را نصب كرد و من كه مسئول گرفتن كانالها در خانه بودم با حيرت متوجه تغيير كاملا مثبت كيفيت شبكههاي دريافتي و تعداد آنها گشتم. بهرحال درصورتيكه دستگاه پخش و ضبط ويدئويي فراهم ميبود ميتوانستم فيلمهاي سينمايي بسيار خوبي را از اين شبكهها ضبط كنم. البته در اين روزگار همه جور فيلم و سريال قديمي و جديد با يك سفارش در قالب مجموعههاي ديويدي در اختيارتان قرار ميگيرد و از اين بابت ديگر حسرتي ندارم. اما در آن زمان يكدستگاه ضبط صوت را با سيم استريو به تلويزيون پارس – گرانديك وصل كرده و آماده بودم تا درصورتيكه فيلم جالبي پخش شد موسيقي تيتراژ آن را ضبط كنم و از اين قبيل. گاهي چنان محو تماشاي فيلم ميشدم كه كل نوار را ديالوگهاي هنرپيشگان و موسيقي متن فيلم پر ميكرد. هنوز چندتايي از اين نوارها را دارم و به ياد آن روزگار به قسمتهايي از آنها گوش ميدهم. نكته جالب توجه براي من اين است كه حدود بيست سال پيش صداي پخش شده از اين شبكههاي عربي بصورت دو-باندي (Stereo) بود اما تلويزيون ما هنوز كه هنوز است بصورت تك-باندي (Mono) برنامههاي خود را پخش ميكند. لازم به توضيح ميدانم شبكههاي عربزبان بطور معمول دو شبكه با نامهاي "شماره يك" و "شماره دو" داشتند كه شبكه يك آنها با زبان عربي كامل و شبكه دوم به زبان اصلي (غالبا انگليسي) و با زيرنويس عربي پخش ميشد.
... و اما برويم سراغ اصل مطلب كه باعث شد چنين عنوان عجيبي را براي موضوع امروز برگزينم. آن شب نيز در حال عوض كردن كانالهاي تلويزيون بودم كه متوجه شدم شبكه دوم تلويزيون عراق (تلويزيون بصره) فيلم جالبي پخش ميكند. ميتوانم ادعا كنم در زمينه فيلم حس قوياي دارم و تقريبا با مختصر دقتي متوجه ميشوم چه فيلمي خوب است (يا باب دل من است) و كدام نيست. چند ثانيهاي كه تماشا كردم شستم خبردار شد كه سرش به تنش ميارزد. فوري طرف ضبط صوت رفتم و دگمه "Record" و "Play" را با هم فشار دادم...
در شبي از شبهاي سال 1935 ميلادي در سالن اصلي و شلوغ يك كلوب شبانه در شانگهاي مردي با لباس تمام رسمي سفيد رنگ و پاپيون مشكي بر سر ميز عدهاي گانگستر چيني ميرود. هر دو گروه يكديگر را ميشناسند. مرد سفیدپوش قصد انجام معاملهاي را دارد. در دستان مرد سفيد پوست معجونی شفابخش است و سردسته گانگسترهاي چيني نيز صاحب الماسي گرانبها ميباشد. اين ميان يك رقاصه بدون اطلاع قبلي (و مطابق عادت هر شب به قصد تلكه كردن گانگستر ثروتمند چيني) به جمع اضافه شده و شاهد ماوقع ميشود. دو گروه در اوج بياعتمادي به يكديگر هستند. وضع بگونهاي است كه حتي كسي قصد دراز كردن دست به منظور برداشتن و گذاشتن اشياء مورد معامله را ندارد. ميز پيش روي اين عده گرد و چرخان است. هر گروه شيء مورد معامله را روي ميز گذاشته و ميز را ميچرخاند. مرد سفیدپوش به ظاهر تنهاست و دريافته كه گروه گانگسترهاي چيني تا بن دندان مسلحند و اسلحهها از زير ميز آماده شليك ميباشند. پس با يك حركت زن رقاصه را به گمان آنكه مورد نظر سر دسته گانگسترهاست به سوي خود كشيده ، چنگالي را به حالت تهديدآميز در پهلويش قرار ميدهد. معامله آغاز ميشود. گروه گانگسترها الماس را روي ميز گذاشته و مرد سفيد پوست از سوي ديگر معجون را قرار ميدهد. ميز با حركت دست طرفين معامله آرام آرام شروع به چرخش نموده و شيء مورد نظر هر گروه مقابل ايشان قرار ميگيرد. مرد چيني با شعف به معجون مينگرد و مرد سفيدپوش نيز با شادي الماس را نظاره ميكند. سپس گيلاسي را بلند كرده و به افتخار رقاصه و انجام معامله مينوشد. زن رقاصه با تعجب علت شادماني مردان چيني را ميپرسد و رئيس گانگسترها با اشاره به معجون اعلام ميدارد كه اين معجون همچون پادزهر عمل ميكند ، بعنوان مثال پادزهر سمي كه در نوشيدني مرد سفيدپوش ريخته شده بوده! گانگسترهاي چيني كه تا به حال خنده خود را مخفي ميكردند حالا به قهقهه افتادهاند. مرد سفيدپوش وحشتزده به گيلاس نگريسته و خواستار فسخ سريع معامله ميگردد. الماس روي ميز قرار گرفته و با چرخش ميز روبروي مرد چيني قرار ميگيرد. مرد چيني كه از خنده ريسه ميرود به دوستان خود ميگويد حالا الماس هم از آن ما شد! مرد سفيدپوش قافيه را بطور كامل باخته و خيس عرق است. در اين ميان ناگهان يكي از پيشخدمتهاي زردپوست كلوب شبانه به اين جمع نزديك شده و درحاليكه از زير سيني خود با تپانچه سردسته گانگسترها را نشانه رفته اعلام ميكند "دكتر جونز" تنها نيست! از بد حادثه چند نفر از ميهمانان كلوب در جاي جاي سالن چوبپنبه سر بطريهاي خود را با صداي نابهنجاري باز ميكنند. اين سر و صدا كه بيشباهت به صداي شليك گلوله هم نيست افراد هر دو گروه را مضطرب و پريشان ميكند. آيا افراد ديگري از طرفداران گروه رقيب در نقاط ديگري از اين سالن موضع گرفتهاند؟ دوست دكتر جونز پس از خاموش شدن سر و صداها متوجه ميشود گيلاس شيشهاي داخل سيني شكسته است. او كه با حيرت بدنبال علت شكسته شدن اين شيء است متوجه نقطه قرمز رنگ كوچكي روي پيراهن سفيدرنگ خود شده و درمييابد اين نقطه لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر ميشود. مرد نگونبخت هدف گلوله محافظان گانگستر چيني قرار گرفته است و تا لحظاتي ديگر از دنيا ميرود. هنوز دود از سر لوله تپانچه محافظ بدقيافه خارج ميشود. متأسفانه صداي اين تك گلوله براي حاضرين در سالن از صداي خروج چوبپنبه بطريها قابل تمايز نبوده است. پاهاي پيشخدمت سست شده روي دستان دكتر جونز از حال ميرود. دكتر جونز ديگر اميدي ندارد. تنها يارش در اين مهلكه نيز در بدايت امر كشته شده است. گانگسترهاي چيني با خنده و هيجان به دكتر جونز كه در اثر شرب سم سرگيجه گرفته و به سختي از صندلي بلند شده و قادر به حفظ تعادل خود ميباشد ميگويند كه احتمالا در نوشيدن كمي زيادهروي كرده است. وضعيت بحراني است. هيچ بارقهاي از اميد وجود ندارد. چشمان جستجوگر دكتر جونز كلوب را ميكاود. اسلحهاي براي پس گرفتن معجون وجود ندارد. پيشخدمتي يك ديس پر از سيخهاي گوشت كبابشده كه بصورت تزئيني با الكل مشتعل شدهاند را به سوي ميز يكي از ثروتمندان حاضر در سالن ميبرد. دكتر جونز با عجله به سمت ديس كباب رفته يكي از سيخها را بلند ميكند. مردان چيني از خنده ريسه ميروند. دكتر جونز سيخ را با قدرت به سمت محافظ بدقيافه پرتاب كرده و او را با سيخ پر از كباب مشتعل به صندلي ميدوزد. محافظ با فريادي تنها قادر به شليك يك گلوله به كف سالن شده و جان ميدهد. مردم حاضر در سالن با ديدن اين اتفاقات با جيغ و فرياد به هر طرف ميدوند. يك اغتشاش واقعي! دكتر جونز به سمت گانگستر چيني هجوم برده و سعي در پس گرفتن معجون دارد. معجون بر روي زمين افتاده و الماس نيز به گوشهاي پرتاب ميشود. زن رقاصه كه از ابتدا چشمش بدنبال الماس بوده به سوي محل پرت شدن الماس يورش ميبرد. دكتر جونز در ميان جمعيت بدنبال شيشه معجون ، كه با هر لگد جمعيت وحشتزده به سويي پرتاب ميشود ، هجوم ميبرد. اين ميان بقيه دار و دسته گانگسترها نيز به سالن وارد ميشوند. زن رقاصه الماس را ميان تودهاي يخ كه از ظرفي بروي زمين ريخته ميشود گم ميكند اما معجون را كه در ظرفي همچون لوله آزمايش است مييابد. دكتر جونز با فرياد از وي ميخواهد كه معجون را حفظ كند. پس از چند نماي سريع يكي از ياران گانگستر چيني را ميبينيم كه با مسلسلي در دست وارد سالن ميشود. در آن روزگار مسلسل سبك دستي اسلحهاي مدرن محسوب ميشد. دكتر جونز متوجه وخيم بودن اوضاع شده با عجله به سوي يك ديسك فلزي بزرگ كه بصورت نمادين پيش از هر اجراي برنامه بر آن ميكوبند ميرود تا محفوظ بماند. مرد مسلسل بدست به سوي دكتر جونز شليك ميكند. گلولهها با صداي ظريفي بر ديسك فلزي اصابت كرده و كمانه ميكنند. دكتر جونز با ميلهاي بر ديسك كوبيده و آن را از سقف جدا ميكند. ديسك با صداي مهيبي بر كف سالن برخورد كرده و شروع به حركت ميكند. مرد مسلسل بدست ديوانهوار به سوي ديسك شليك ميكند اما دكتر جونز كه همپاي ديسك حركت ميكند از گزند گلولهها در امان است. اين ميان زن رقاصه را نيز ميبيند و جهت نيل به ظرف پادزهر او را با يك حركت سريع از ميان صندليها بيرون كشيده با خود همراه ميسازد. ديسك شيشه پنجره بزرگ سالن را خرد كرده ، در قاب پنجره گير ميكند. رقاصه با وحشت هدف دكتر جونز را از اين حركت جويا ميشود. فرصتي باقي نيست و دكتر جونز و رقاصه دست در دست يكديگر از پنجره طبقه ششم به پايين فرو ميافتند...
چيزي كه خوانديد شرح سكانس افتتاحيه فيلم پر فروش "ایندیانا جونز و معبد مرگ" (Indiana Jones and The Temple of Doom) محصول سال 1984 ميلادي و به كارگرداني استیون اسپیلبرگ و نويسندگي و تهيهكنندگي جورج لوکاس افسانهاي بود... و اولين برخورد من با شخصيت دکتر ایندیانا جونز كه چيزي ميان يك فوققهرمان و يك انسان آسيبپذير بود. باستانشناسي جذاب كه از يك سوي استاد دانشگاه است و از سوي ديگر در اوقات فراغت خود بدنبال گنجهاي پنهان و رازهاي كهن تمدنهاي باستاني ميرود. بازيگر اين شخصيت هریسون فورد مشهور است. بعدها كه متوجه مشترك بودن بازيگر نقش هان سولو (خلبان كابويصفت مجموعه فيلمهاي جنگ ستارگان) و اينديانا جونز (ايندي) شدم بيشتر شيفته اين شخصيت گشتم. همين "آسيبپذير بودن" باعث ميشد همدلي بيشتري با قهرمان داستان داشته باشم. اينديانا جونز اندك شباهتي هم با قهرمانان فيلمهاي شرقي (اعم از فارسي ، هندي و هونگكونگي) داشت. او حتي الامكان مقهور زنان آتشين مزاج نشده و سادگي بچگانهاي داشت. سعي ميكرد بديگران كمك كند ولو اينكه خود مورد آزار و اذيت زورگويان قرار گيرد. در نجات جان خود زرنگ و توانا بود اما براي استحصال آسايش خود به كسي نارو نميزد و زرنگي نميكرد. ايندي زخم برميداشت و درد ميكشيد. دلش ميشكست و گريه ميكرد. خسته ميشد و احتياج به خواب و استراحت داشت. پيش از سفرهاي اكتشافي خود بدنبال بودجههاي دانشگاهي براي خرج سفر خود بود. مثل هر انساني اشتباه ميكرد و ضربه خطاهاي خود را ميخورد. هنوز ازدواج نكرده بود و بدين لحاظ پسر ترشيدهاي محسوب ميشد. در ايجاد رابطه با زنان كم توان بود و نميتوانست مثل جیمز باند رنديهاي آنچناني در رابطه با زنان زيبا به خرج دهد. او در درجه اول به هيچ زني اعتماد نميكرد و اگر هم اعتماد ميكرد ديگر وجود غل و غش را در اين رابطه بعيد ميدانست. اندامي متناسب داشت و خود را براي انجام برخي جسارتهاي بدني قابل ميدانست. كاراتهكار يا زيبايي اندامكار نبوده و تنها يك انسان ورزشكار معمولي محسوب ميشد. اهل سيگار نبود اما به هنگام غم و اندوه لبی تر میکرد. حين انجام مأموريتهاي خود در نقاط دورافتاده جهان لباس خاصي بر تن مينمود. کلاهی لبهدار ، يك كت چرمي با جيبهاي بزرگ ، شلواري به رنگ خاك و كفشهايي شبيه نيم-پوتينهاي ايمني. یک شلاق بافته شده نيز داشت كه بر كمر ميبست و در مواقع گوناگون به كارش ميآمد. معمولا صورتش اصلاحنشده بود و آفتاب سوختگي جزئي آن را جذابتر ميكرد. چشماني نافذ داشت و كمتر سخن ميگفت. اهل بگو و بخند نبود و بيشتر در فكر انجام كارش و نيل به هدف به ظاهر محال به سر ميبرد.
ديگر در فاميل پيچيده بود كه من شيفته اينديانا جونز شدهام. آخر هميشه بتهاي من غير از سايرين بودند. غالبا مردان زيبارو را ميپسنديدند (مثلا تام کروز و امثالهم) اما من نميتوانستم شيفته يك عكس زيبا شوم و هميشه منش شخصيتهاي مختلف در عزيز شدن ايشان برايم سهم عمدهاي داشت. به نوعي ، جوانمردي شخصيتهاي مذكر براي من از اهميت زيادي برخوردار بود. در دوران اطلاعرساني ضعيف كه دسترسي به سايت امروزي imdb امري غيرممكن بود به تدريج دريافتم سري فيلمهاي اينديانا جونز سه عدد هستند. اولين آنها "مهاجمین صندوقچه گمشده" يا (Raiders of the Lost Ark (1981 كه در عنوان اصلي فيلم نامي از شخصيت اينديانا جونز برده نشده است و دنيا براي اولين بار با اين فيلم با چنين كارآكتري آشنا ميشد. دومين فيلم همان فيلمي بود كه صدام حسين در يك شامگاه تابستاني به من نشان داد و آخرين فيلم از اين سهگانه با نام "ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی" Indiana Jones and the Last Crusade (1989 با مشاركت هنرپيشه معروف اولين سري فيلمهاي جيمزباند ، شان کانری (در نقش پدر ایندیانا جونز) ساخته شد. بدين ترتيب زمانيكه دومين فيلم از اين سهگانه را تماشا كردم مصادف بود با اكران سومين فيلم در سينماهاي جهان. امكان تماشاي فيلم اول از طريق پسرعمويم كه ميدانست من در حسرت تماشاي بقيه فيلمهاي اين مجموعه به سر ميبرم فراهم شد. يك دستگاه ويدئو كرايهاي تدارك ديد و هر دو فيلم اول و دوم را نيز روي آن براي يكروز كرايه نمود. فيلمهاي ويدئويي كيفيت پاييني داشتند اما من لذت بردم. تازه دريافته بودم كه اولين فيلم از اين مجموعه از هر لحاظ قويتر و برتر است.
داستان فيلم مهاجمین صندوقچه گمشده (1981) بر پايه يكي از شايعات باستاني استوار است. گفته ميشود قوم يهود پس از درگذشت حضرت موسي (ع) در جنگهاي خود صندوقي را بر دوش حمل نموده و به مصاف مي آوردند. به نقلي درون صندوق الواح دهگانه فرمانهاي پروردگار به موسي بود و به نقلي ديگر سبدي كه موسي نوزاد بر روي آن روي رود نيل برفت تا به بارگاه فرعون رسيد. شنيدهام كه از اين صندوق در قرآن با نام سكينه ياد شده است. اسپيلبرگ كه خود يهوديالاصل است خط اصلي داستان را براي جورج لوكاس تعريف كرد و لوكاس نيز مشغول نوشتن داستان شد. اينديانا جونز بايد بدنبال اين صندوقچه باشد و پيش از اينكه ارتش آلمان نازي بدان دست يازد آنرا از ايشان دور نمايد. ارتش آلمان نازي پيش از جنگ دوم جهاني بدنبال سلاحي است تا دنيا را به يكباره مقهور عظمت و قدرت خويش نمايد. اسلحهاي سريع و طاقتناپذير همچون بمب اتمي كه فاشيستهاي آلماني واقعا درصدد دستيافتن به آن بودند. فيلم پر فراز و نشيب بوده و هريسون فورد جوان نيز در اوج طراوت و شادابي است. سکانس افتتاحیه اين فيلم به گفته برخي منتقدين يكي از نفسگيرترين افتتاحيههاي تاريخ سينماست. برخي سكانسهاي اين فيلم چيزي مابين شوخي و جدي است (مكر خود زندگي جز اين است؟) امري كه تقريبا در دو فيلم ديگر نيز رعايت گرديد. در يكي از فصلهاي جالب اين فيلم ، ايندي و دوست قديمياش ، ماریون ، در بازار قاهره مورد هجوم مزدوران عرب تحت فرمان جاسوسهاي نازي قرار ميگيرند. ايندي تلاش فوقالعادهاي به خرج ميدهد تا ماريون را از گزند اعراب مزدور دور نگاهدارد اما نهايتا ماريون دزديده ميشود. ايندي همپاي مزدوران در كوچه پسكوچههاي قاهره ميرود تا به صحن مركزي و شلوغ بازار ميرسد. به ناگهان ميان جمعيت موجود شكافي بوجود آمده و مرد و زن و پير و جوان در دو سوي راهرويي مجازي كنار ميكشند. اينديانا جونز كه مبهوت اين حركت دستجمعي است به انتهاي اين راهروي انساني نظر ميافكند. مرد عرب قوی هیکلی با لباس مشكي و شمشيري ترسناك ايستاده است. ظاهرا بزن بهادر مزدوران است. مرد عرب با قيافهاي ترسناك به ايندي نگريسته كلمات نامفهومي را بلغور ميكند. سپس شمشير را با حركاتي نمايشي در ميان دو دست خود چرخانده و ميگرداند تا حريف به ظاهر سوسول خود را از ترس زهرهترك كند. ايندي كه از گرما و اضطراب خسته و بيطاقت شده كج كج به اين غول بيشاخ و دم نگاهی افکنده و نهايتا گويي حوصلهاش سر رفته دست به ميان جلد چرمي تپانچه برده و با بيدقتي تيري به سوي اين هيولا شلیک می کند. تير درست به هدف خورده و مرد عرب نقش زمين ميشود. والسلام! اين سكانس كه خيلي سريع به پايان ميرسد نهايتا لبخندي را بر گوشه لب تماشاچيان مينشاند.
حالا كه صحبت از اين سكانس از فيلم "مهاجمین صندوقچه گمشده" شد بد نيست نكتهاي را يادآوري كنم. پنجشنبه شبهاي اواخر دهه 1360 و اوائل دهه 1370 شمسي برنامه بهيادماندني مسابقه هفته از شبكه يك تلويزيون ايران پخش ميشد كه در چند سري از آن هدايت برنامه را مرحوم منوچهر نوذری برعهده گرفته بود. بخش انتهايي هر قسمت را سئوال در مورد گوشههايي از فيلم سينمايي پخش شده تشكيل ميداد. جمله معروف "هماني كه توي فيلم بود را بگو" از اينجا متداول شد كه مرحوم نوذري حاضر نبود هيچگونه تحليل و يا تفسير شركتكنندگان در مسابقه را بپذيرد و خواستار بيان عين جمله يا كلمه ذكر شده در متن فيلمها ميشد. اين همه به قصد يادآوري خوانندگان عزيز بيان شد وگرنه قسمت مورد نظر من به ميانپرده پيش از شروع اين بخش از برنامه بازميگردد كه با گرافيك ديجيتالي بسيار ضعيفي تصاوير يك فيلم سينمايي را بصورت كوچك (اما پويا) نمايش ميداد كه ميچرخيد و ميگرديد تا تذكر دهد اينك زمان پخش تكه فيلم سينمايي و سئوالاتي در مورد آن فرا رسيده است. اين تصاوير مربوط به همين سكانس پهلوان عرب در فيلم مهاجمين ميشد. شما براحتي ميتوانستيد حركات نمايشي مرد عرب را با شمشير تشخيص دهيد. بگذريم...
موسيقي متن فيلمهاي اينديانا جونز ساخته آهنگساز غالب آثار اسپيلبرگ است. جان ویلیامز كه تم مشهور جنگ ستارگان را ساخته بود ، براي سري فيلمهاي اينديانا جونز هم تمي به ياد ماندني نوشت كه ماندگار شد. بگونهاي كه حين شنيدن مارش مهاجمين (كه بعدها تم اينديانا جونز نيز نام گرفت) شنونده خود به خود آماده دويدن ميشود! من در اين قسمت موسيقي متن دو فيلم از سهگانه اينديانا جونز را با كيفيت بسيار خوب براي شما خوانندگان و علاقمندان آماده كردهام كه با رفتن به لينكهاي زير قادر به دانلود آنها ميباشيد (عنوان های رنگی قابلیت کلیک شدن دارند).
مهاجمين صندوقچه گمشده (1981)
Raiders of The Lost Ark (1981)
1- Raider’s March
2- Main Title – America 1936
3- In the Idol’s Temple
4- Flight from Peru
5- The Basket Game
6- Journey to Nepal
7- The Medallion
8- To Cairo
9- The Map Room
10- Reunion and The Dig Begins
11- The Well of the Souls
12- Airplane Fight
13- Desert Chase
14- Marion's Theme
15- The German Sub - To The Nazi Hideout
16- Ark Trek
17- The Miracle of the Ark
18- The Warehouse
19- End Credits
شخصا از كل تركهاي اين آلبوم لذت ميبرم و بيش از همه نيز شماره 9 را با نام اصلي The Map Room دوست دارم. تمي كه جان ويليامز براي صندوقچه (The Ark) نوشته كاملا رازآلود و سحرانگيز است. اين تم هم شما را به خود فرا ميخواند و هم هشدار ميدهد كه عواقب اين علاقه به دستيآبي متوجه خودتان است. افرادي كه فيلم را تماشا كردهاند ميتوانند با گوش دادن به شماره 17 نقطه اوج داستان را در ذهن خود مجسم نمايند. به نظرم سكانس پاياني همچنان مسحوركننده است و اين ميان سهم موسيقي متن كاملا محسوس و تعيينكننده ميباشد. به جرأت عرض ميكنم اين آلبوم بسيار كمياب و حتي ناياب بوده و شخصا چه در خارج از كشور و چه در داخل و يا روي شبكه جهاني موفق به پيدا كردن آن نشده بودم. از فرزاد عزيز ممنون هستم كه اين دو آلبوم را در اختيار من قرار داد.
اينديانا جونز و معبد مرگ (1984)
Indiana Jones and The Temple of Doom (1984)
1- Anything Goes
2- Shanghai, 1935
3- Too Much to Drink
4- Fast Streets of Shanghai
5- Over the Himalays
6- Slalom on Mt. Humol
7- The Starving Village
8- A Plea For Help
9- They Stole the Children
10- Short Round's Theme
11- Trek to Panako Palace
12- The Maharajah
13- The Feast
14- Nocturnal Activities
15- Behind the Walls
16- Bug Tunnel And Death Trap
17- The Altar of Kali
18- Stealing the Stones
19- Children in Chains
20- A True Believer
21- The Ceremony
22- Slave Children's Crusade
23- Underground Heroics
24- The Mine Car Chase
25- Cliff Confrontation
26- The Troops Arrive
27- Finale And End Credits
سكانسي كه طي آن با اينديانا جونز آشنا شدم مربوط ميشود به شماره 3 با عنوان اصلي Too Much to Drink كه ميتوانيد به آن گوش داده و نوشته را يكبار ديگر بخوانيد. نكته جالب درخصوص آلبوم دوم به حضور برخي صداهاي فيلم بازميگردد كه به جذابيت موسيقي كمك بيشتري كرده است. شما در همين تركي كه شرحش رفت ميتوانيد صداي بازشدن چوبپنبه در بطريها و يا جيغ حضار درون كلوب پس از مشاهده درگيري و صداي شليك مسلسل را بشنويد! خودم گمان ميبرم برخي از تركهاي آلبوم دوم توسط يك علاقمند واقعي مجموعه اينديانا جونز و با حذف صداي اصلي فیلم و حفظ باند دوم صدا بوجود آمده باشد. بهرحال آلبومي جالب است كه اميدوارم دوستداران سينما از آن لذت ببرند.
نام رمز فايلهاي زيپشده در هر دو آلبوم afshinihsfa است.
اين مطلب را با اين مؤخره به پايان ميرسانم كه از بابت شناخت اين مجموعه فيلم در آن روزگار خوشحال شدم اما به هيچعنوان ديني نسبت به صدام حسين احساس نميكنم. چه كه او علاوه بر ايراد ضربههاي ماندگار بر روح و روان من و همسالانم در دوران جنگ ، مدتي بعد از همين بابت (يعني نمايش فيلم) نيز به من ضربه زد! برايتان تعريف ميكنم: نيمههاي شب يكي از روزهاي تابستان سال 1370 شبكه دوم كويت فيلمي را به نمايش گذاشته بود كه خون را در رگهايم منجمد ساخت. زني در يك مجتمع عظيم چندين طبقه (شامل دفاتر كاري شركتهاي متعدد و فروشگاههاي بزرگ) در حال اضافهكاري بود. همه پرسنل شركت محل را ترك كرده و براي تعطيلات آخر هفته خارج شدند. شب به نيمه رسيده بود كه خانم مورد نظر خسته و خواب آلود كيف و پالتوي خود را برداشت تا از ساختمان خارج شده و به منزل برود. اين ميان قاتل مجهولالچهرهاي با يك چوب بيسبال پيدا شد كه با سماجت سر در پي زن نگونبخت گذاشته بود و به قصد كش به او حمله ميكرد. تنهايي زن و عظمت ساختماني كه حتي اگر نگهباني هم داشت پيشتر توسط قاتل از بين رفته بود باعث وهم تماشاچي ميگرديد. زن سعي كرد با خوشفكري قاتل را از ميان بردارد اما قاتل هم از خود هوش و فراست نشان ميداد. من تا ساعت 1:30 بامداد منتظر نشستم تا سرانجام كار را ببينم كه ناگهان تصوير صاف و شفاف در انبوهي از برفك فرو رفت! منتظر نشستم تا تصوير بازگردد. تمامي كانالها ميگرفت به جز شبكههاي تلويزيون كويت. تا يكساعت به انتظار ماندم. خبري نشد. نااميد به رختخواب رفتم و فكرم تا همين امروز مشغول اين است كه پايان فيلم چه شد؟ اصلا نامش چه بود؟ هيچ ردي از آن ندارم. اما ربطش با صدام حسين چه بود. ساعت 1:30 بامداد هواپيماهاي عراقي راديو و تلويزيون كويت را مورد هدف قرار داده و ارتش بعث شبانه وارد خاك كويت شده بود. فردا صبح از راديو شنيدم كشور كويت اشغال شده است.
صدام حسين ، خوشحالم كه به درك واصل شدي!